X
تبلیغات

طراحی سایت

قالب وبلاگ

دانش آموزی از تیزهوشان شهرری

طراحی سایت


دانش آموزی از تیزهوشان شهرری
 
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه یازدهم آبان 1390 توسط علی مشهدی رستم
 

داستان كوچك حماسه آفرين | درباره زندگي كوتاه شهيد حسين فهميده

 

هشتم آبان ماه روز نوجوان است. اين روز به ياد شهادت يك نوجوان سيزده ساله در اولين ماههاي جنگ تحميلي، روز نوجوان ناميده شده. در هشت آبان پنجاه و نه، «حسين فهميده» سيزده ساله به شهادت رسيد. او يكي از 36 هزار دانش آموز شهيد ايراني است.

***
حسين فهميده در سال 1346 در روستاي سراجه شهر قم به دنيا آمد. در بحبوحه انقلاب، حسين يازده ساله، از قم اعلاميه مي آورد و در روستا پخش مي كرد. حتي چندبار ضد انقلابها كتكش زده بودند تا دست از اين كارها بردارد اما او منصرف نشده بود. 12 بهمن 57، در بيمارستان بود. در اثر تصادف، طحالش پاره شده بود. تا از بيمارستان مرخص شد، آنقدر اصرار كرد كه پدر و مادرش، او را با برادر بزرگترش داوود، به تهران فرستادند تا حضرت امام را زيارت كند.
مدتي بعد، ضد انقلاب اوضاع كردستان را به هم ريخت. حسين مثل اسپند روي آتش شده بود. زود از طريق بسيج، خودش را به كردستان رساند اما به خاطر كمي سن و كوتاهي قد، بچه هاي سپاه برش گرداندند و از خانواده اش تعهد گرفتند تا ديگر به كردستان نرود.
وقتي كه رژيم بعثي عراق در 31 شهريور 59 به ايران حمله كرد، حسين در خانه بند نشد. زود به راه افتاد و خودش را به خوزستان رساند. آنجا آنقدر اصرار كرد تا قبول كردند بماند. مدتي بعد با دوستش محمدرضا شمس زخمي شدند و آنها را به بيمارستان ماهشهر بردند. حسين و محمدرضا تا حالشان خوب شد، دوباره به جبهه برگشتند. اما اينبار فرمانده اجازه نمي داد حسين به خط مقدم نبرد برود.
چند روز بعد، حسين با كلي لباس و اسلحه عراقيها پيش فرمانده شان آمد. فرمانده با كمال تعجب فهميد كه او اينها را با دست خالي از عراقيها غنيمت گرفته است. همين شد كه به حسين اجازه داد تا دوباره به خط مقدم برگردد.
روز هشتم آبان 1359، حسين فهميده و محمدرضا شمس، در نزديكترين سنگرها به دشمن، كنار هم بودند. محمدرضا مجروح شده بود و حسين، با هر جان كندني كه بود، دوستش را به عقب رساند تا مداوا شود.
اما حسين فهميده در پشت خط نماند. دلش رضا نمي داد كه سنگرشان را خالي بگذارد. او وقتي به سنگر رسيد كه پنج تانك عراقي، مغرورانه رجز مي خواندند و پيش مي آمدند تا رزمندگان ايراني را محاصره كنند و بعد همه شان را به قتل برسانند.
تنها راه پيش روي حسين فهميده، فداكردن خودش براي نجات همرزمانش بود. حسين سيزده ساله، آخرين نارنجكهاي باقيمانده را به خود بست و به سمت تانكها حركت كرد. در همين فاصله، تيري به پاي حسين خورد اما او كوتاه نيامد. با همان پاي زخمي، كشان كشان خودش را به اولين تانك رساند و ضامن نارنجكها را كشيد.
با صداي انفجار تانك جلويي، چهار تانك ديگر ، با اين خيال كه رزمندگان اسلام حمله كرده اند، فرار را برقرار ترجيح دادند. بقيه رزمنده ها تازه متوجه نقشه دشمن براي محاصره شان شدند. آنها با فكر اينكه نيروي كمكي آمده، جان تازه اي گرفتند و چهار تانك درحال فرار را هم نابود كردند. مدتي بعد، نيروهاي كمكي به خط مقدم رسيدند و آن قسمت را، از لوث وجود متجاوزان بعثي پاك كردند.
يكي از همان روزهاي سرد پاييزي، ساعت هشت صبح، راديو برنامه هاي عادي اش را قطع كرد و خبر عمليات شهادت طلبانه يك دانش آموز سيزده ساله را پخش نمود. پشت آن، پيام حضرت امام را خوانند: «رهبر ما آن طفل سيزده ساله‌اي است كه با قلب كوچك خود ـ كه ارزشش از صدها زبان و قلم‌ ما بزرگتر است ـ با نارنجك، خود را زير تانك دشمن انداخت و آن را منهدم نمود و خود نيز شربت شهادت نوشيد»
حتي تلويزيون هم، شب همين خبر را اعلام كرد. همان موقع مادر حسين گفت: «به خدا اين دانش آموز حسين بوده.» پدر باور نمي كرد اما مادر باز قسم مي خورد. يكي ـ دو هفته بعد، برادر محمدرضا شمس به در خانه شهيد حسين فهميده رفت و كل ماجرا را برايشان تعريف كرد و به آنها قول داد تا تكه هاي باقيمانده از پيكر حسين را بازگرداند تا آن را دفن كنند.
بعدها هم محمدرضا شمس شهيد شد و هم داوود فهميده. آخر خود مادر حسين، در آذر 59 گفته بود: «حاضرم در راه خدا اين پسرم را هم بدهم.»

***
حسين فهميده تنها شهيد دانش آموز سيزده ساله ما نيست. «بهنام محمدي» هم يك دانش آموز دوازده ساله خرمشهري بود كه در كوچه پس كوچه هاي شهرش آنقدر جنگيد تا به شهادت رسيد. «سحاب خيام» هم بود. دختر دانش آموز دوازده ساله سوسنگردي‌اي كه آنقدر با دست خالي با بعثي ها جنگيد تا آنها را عاجز كرد و بعد به شهادت رسيد.
خاك جنوب ايران، از دستان كوچك 36 هزار دانش آموز شهيد ايراني، خاطره ها دارد.

 

 

A heroic story | about the short life of martyr Hussein Fahmida

 November eighth day is young. The testimony of a young thirteen year old to learn in the first months of war, called Youth Day. Fifty-eight and nine in the Persian month Aban, "Hussein Fahmida," thirteen years old, was martyred. He is one of the 36 thousand students of Iranian martyrs.

*** *** 
Fahmida Hussain was born in Qom in 1346 in the village of glanders. In the midst of the Revolution, eleven-year-old Hussein, gives notice of Qom and was broadcast in the village.Even anti-revolutionary times Ktksh had to take from this work, but he was not deterred. 12 Persian date Bahman 12 57, was in the hospital.  Accident, Thalsh was torn.  Was discharged from hospital, so he insisted that his parents, his older brother David, and sent to Tehran to visit the Imam. 
Some time later, the anti-isomorphic to the situation in Kurdistan.  Hussein, like the fire was Espand.  Early in the campaign, but because it brings little to the Kurdistan age and short stature, children's cut and turned his family were committed to another to avoid Kurdistan. 
When the Baathist regime in Iraq had invaded Iran on 31 September 59, H. Ward was not at home.  And soon launched his own province. He insisted that there had to be accepted.  After his friend Mohammad Reza Shams were wounded and taken to hospital Mahshahr.  MR Hussein, and to feel good again, back to front.   But this time the commander would not let Hussein go to the front lines of battle. 
A few days later, General Hussein with their clothes and weapons to the Iraqis was a commander. Surprisingly commander realized that his hands are empty with the booty taken from the Iraqis.  So that Hussein was allowed to return again to the forefront. 
Eighth day of Persian date Aban 1359, Hussain and Mohammad Reza Shams understood, the nearest to the enemy trenches, they were together.  Mr Hussain was injured and, with the agony that had brought her back to be treated. 
But Hussein did not understand the back line. R. could not believe that Sngrshan empty.  When he reached the bunker that five Iraqi tanks, can proudly boast that I read and came to the blockade of Iranian soldiers and then kill them. 
Hussein understood the only way forward, sacrificing himself to save his comrades.  Thirteen-year-old Hussein, closed its last remaining grenades and tanks moved to the side.  In the meantime, Thierry H.'s leg, but he was short.   With the injured leg, Keshani Keshani his first tank and the sponsor will take the grenades. The sound of the explosion front tanks, four tanks, but with the impression that the Muslim fighters attacked have preferred to escape.  New maps that were fighting the enemy for the rest of their blockade. They think that the auxiliary force, were killed and four new tanks have escaped being destroyed.  After a while, auxiliary forces came to the forefront and make it part of the aggressors Lvs Baathist were removed. 
One of the cool autumn days, eight hours of the morning, he stopped his regular radio programs and news of the martyrdom of a thirteen-year-old student was released.  Behind it, the Imam's message read: "Our leader is a child of thirteen years with his little heart, which is worth hundreds of languages ​​and fonts larger with grenades, and then threw themselves under enemy tanks destroyed and their Testimony also drink beer. " 
Even the TV, the evening news announced.  H. When the mother said: "I was the student Hussein." But her father did not believe there is a kind of open.  One week later, the brother martyr Hussein Fahmida Mohammad Reza Shams went to the house and the whole matter to them and they promised to define the remaining pieces of the body to restore Hussein to bury it. 
Later they were martyred Reza Shams and David understood. Hussein, his late mother, a Persian date Azar 59 said: "I am ready to give my son the ways of God."

*** ***
Thirteen-year-old student is not the only martyr Hussein Fahmida. "Behnam Mohammadi" was also a student twelve years of Khorramshahr in the streets after the city streets to fight too was martyred. "Khayyam Sahab" was.  Twelve-year-old female student Svsngrdyay Baathists fought with empty hands so that they could not afford to be, and was martyred. . Soils of southern Iran, from 36 thousand small hands, Shahid Iranian student, has memories.

 


.: Weblog Themes By Pichak :.


تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک
  • زمستانه
  • قالب میهن بلاگ
  •